عشق تو

من که مشتاقت شدم خواهم وفا داری کنی

چون مرام ساقیان مست و غزلخوانی کنی

از زمین و آسمان گویی که مهمانت شوم

چون شدم از خود برون خواهم پذیرایی کنی

می روم تا بی نهایت زانکه بیمارت شوم

چون که بینی حال من خواهم پرستاری کنی

همچو دیوانه دغل وار شوم در عشق تو

چون که بینی عاشقم خواهم که احساسی کنی

میل خود گم کرده و در بند تو بنده شدم

چون شنیدی وصف من خواهم که سلطانی کنی

با وجودت همچو آبادی شود پژمرده دل

چون ندیدم همرهی خواهم که ویرانی کنی

این دلم خشکید و پژمرد در کویر عاشقی

چون نیایی در برم خواهم که که سیلابی کنی

پر شد این دفتر به سر آمد دل مجنونی ام

چون که بشنیدی ز من خواهم که لیلایی کنی

ای که سر تا پا وجودم می رود در گرد تو

چون نخواهی تو مرا خواهم که طوفانی کنی

ای شرف آموختی درس وفا در کوی یار

چون که تقدیر این باشد فکر تدبیری کنی

سروده: 1380/05/13

There are no products